حكيم ابوالقاسم فردوسى

433

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كه داند كه چندين نشيب و فراز * به پيش آرد اين روزگار دراز تگ روزگار از درازى كه هست * همى بگذراند سخنها ز دست كه داند كزين گنبد تيزگرد * درو سور چند است و چندى نبرد [ بازگشتن رستم به ايران زمين ] چو ببريد رستم سر ديو پست * بران بارهء پيل پيكر نشست به پيش اندر آورد يك سر گله * بنه هرچ كردند تركان يله همى رفت با پيل و با خواسته * وزو شد جهان يك سر آراسته زره چون بشاه آمد اين آگهى * كه برگشت رستم بدان فرهى از ايدر ميان را بدان كرد بند * كجا گور گيرد بخم ّ كمند كنون ديو و پيل آمدستش بچنگ * به خشكى پلنگ و به دريا نهنگ نيابد گذر شير بر تيغ اوى * همان ديو و هم مردم كينه جوى پذيره شدن را بياراست شاه * بسر بر نهادند گردان كلاه درفش شهنشاه با كرّ ناى * ببردند با ژنده پيل و دراى چو رستم درفش جهاندار شاه * نگه كرد كامد پذيره به راه داستان بيژن و منيژه شبى چون شبه روى شسته بقير * نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير دگر گونه آرايشى كرد ماه * بسيچ گذر كرد بر پيشگاه شده تيره اندر سراى درنگ * ميان كرده باريك و دل كرده تنگ ز تاجش سه بهره شده لاژورد * سپرده هوا را بزنگار و گرد سپاه شب تيره بر دشت و راغ * يكى فرش گسترده از پرّ زاغ نموده ز هر سو به چشم اهرمن * چو مار سيه باز كرده دهن چو پولاد زنگار خورده سپهر * تو گفتى بقير اندر اندود چهر هر آنگه كه برزد يكى باد سرد * چو زنگى بر انگيخت ز انگشت گرد چنان گشت باغ و لب جويبار * كجا موج خيزد ز درياى قار فرو ماند گردون گردان بجاى * شده سست خورشيد را دست و پاى سپهر اندر آن چادر قيرگون * تو گفتى شدستى بخواب اندرون جهان از دل خويشتن پر هراس * جرس بر كشيده نگهبان پاس نه آواى مرغ و نه هرّاى دد * زمانه زبان بسته از نيك و بد نبد هيچ پيدا نشيب از فراز * دلم تنگ شد زان شب دير ياز بدان تنگى اندر بجستم ز جاى * يكى مهربان بودم اندر سراى خروشيدم و خواستم زو چراغ * برفت آن بت مهربانم ز باغ مرا گفت شمعت چبايد همى * شب تيره خوابت ببايد همى به دو گفتم اى بت نيم مرد خواب * يكى شمع پيش آر چون آفتاب بنه پيشم و بزم را ساز كن * بچنگ آر چنگ و مى آغاز كن